ریحانه جان تولدت مبارک

از همه رنگای دنیا رنگ چشمات بهترینه  تو یه آسمونی هستی دلیل عشق همینه  عزیزم روزت مبارک

سلام و درود فراوان به همه دوستان عزیز وگرامی..امروز یکی از بهترین روزای عمرمه، خیلی خوشحالم چون امروز هم روز زن هستش،هم تولد حضرت فاطمه زهرا و هم روز تولد همسر عزیزم ، ریحانه است که با اومدنش تو زندگی من ، زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفت . خیلی خوشحالم که کنار منه چون تو عمرم هیچکس اندازه ریحانه منو دوست نداشت و  تنها کسیه که بعد از خدا مونس و غم خوار منه .اون باعث شد نگاه من به زندگی عوض بشه و با روحیه و عشق بیشتر به زندگی ادامه بدم ..من وعشقم خیلی سختی هارو پشت سر گذاشتیم و از خیلی چیزهایی که دوست داشتیم  گذشتیم  ،تا که  کنار هم باشیم .من از خدای بزرگ و مهربون ممنونم که در این زندگی  یکی از بهترین مخلوقاشو با من همراه کرده ،ممنونم خدا  ،ممنونم خدا .... واز خدا می خوام که همه عاشقا به هم برسن..


تولدت مبارک عمرم .. عسلم .. عشقم.. پیشی جونم دوست دارم 

 

جاده عشق همسفر می خواست و من تو را برگزیدم به خاطر قلب مهربانت ، با من بمان وبدان خلوت دلم همیشه آشیانه توست همسر عزیزم روزت مــــــبارک ....

                                                                     

امید زندگی من ریحانه جان ای همسر عزیزم:   قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند... همسرم ای لطیف ترین گل بوستان هستی تو شگفتی خلقتی تو لبریز عظمتی تو را دوست دارم و می ستایمت! دست بر دعا بر می دارم و از خدای یگانه برایت برکت,رحمت و عزت می طلبم. همسرم هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست ! همسر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت همسرم روزتــــــــــــــــــــــــــــ مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک .

بازهم از همه دوستان عزیز تشکر می کنم از همراهیشون..

چهل روز گذشت ...



چند ساعتی می شد که توی راه بودیم . نمی دونستیم امروز قراره مراسم چطور برگزار بشه چند تا از بچه ها میان چطور میشه تکلیف انجمن در نبود خاتون و صد ها سوال دیگه که توی ذهن هر شرکت کننده ای می تونست باشه . بعد از چند ساعتی عبور از جاده های پر پیچ و خم رسیدیم .رسیدیم به  روستای آبکنار ، با فضایی سر سبز و با مردمانی زحمتکش و فهیم و البته کنجکاو از دیدن غریبه ها !

قبرستان آبکنار دقیقا در ته روستا قرار داشت ، به جایی آمده ایم که خاکش شیرزنی را در آغوش گرفته ،شیرزنی که سالهای سال برای بودن و هویتش جنگید و به همه هم نوعان خود نیز کمک های فراوانی کرد  . وارد فضای قبرستان می شویم ... (  وجود چند درخت کهنسال قدیمی در قبرستان به چشم می خورد .. وجود امام زاده در وسط قبرستان .. )

طنین صدای قرآن تمام فضا را در برگرفته . مردمان زیادی حضور دارند که جهت فاتحه خوانی آمده اند . نمی دانم ما آمده ایم فاتحه بخوانیم یا از درد غربت مادر ، خاتون، ناله ها سر کنیم ؟ هر یک زیر لب زمزمه ای می کنیم بطرف مزار خاتون حرکت کردیم .. دور مزار حضور چند زن با چشمانی اشکبار را دیدیم. همسر خاتون ،بزرگ مردی که سالیان سال در کنار خاتون بود با چشمانی مملو از درد فراق یگانه همسرش ، کاملا قابل شناسایی بود.....


ادامه نوشته